تبليغاتX
خاطره ها در گذر ثانیه ها یادآور فاصله ها

خاطره ها در گذر ثانیه ها یادآور فاصله ها

به نام خدایی که در وصفش ناتوانم

سال نو مبارک

سلام سال نو همه تون مبارک باشه از اینکه دیر آپ شدم معذرت الانم نمیتونم زیاد بمونم فقط اومدم بگم هستمو بهتون سر میزنم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 فروردین1390ساعت 13:6  توسط آزاده 

من و آقای مهربون

سلام....

امروز روز خوبی بود چون عشق بیشتر از هرروز تو خونمون پرسه میزد.....صبح با تنبلی فراوان از خواب بیدار شدمو رفتم دانشگاه .....مهربون منو رسوند....وقتی کلاسم تموم شد دیدم نرفته...هنوز منتظرم بود.......خودمونیما خوشم اومد ازشوقتی اومدیم خونه خیلی دلمون هوس قهوه ی تلخ و کرده بود....اما هنوز سری ۱۸ نیومده ....یعنی ارسلان رفت بخره گفتن هنوز نیومده.....چه بد....آخه وقتی با هم قهوه ی تلخ میبینیم خیلی خوش میگذره...یه کم واسه عید برنامه ریزی کردیم....الانم مهربون رفته سرکار آخه کارش شیفتیه...منم تنهام میخوام بعد از کمی وبگردی برم بخوابم تا عصر سرحال پاشم درس بخونم.....میخوام این ترم موفق تر باشم....دارم سعیمو میکنم...همه چی الحمدلله خوبه وملالی نیست به جز یه سری چیزای شخصی که تو وجود خودمه و باید بهشون نظم بدم آخه ارادم خیلی ضعیفه ...اما میخوام قوی باشم...

ارسلان مهربونم عاشقتم و بدون تو زندگی واسم بی معنیه...ممنون که تو هم دوسم داریو واسم هرکاری میکنی......

راستی من میخوام تعطیلات با ارسلان جونم برم پیش مامانمینا......خیلی دلم براشون تنگ شده.....شما کجاها میرید؟

امیدوارم هرجا که هستید شاد باشیدو عاشق...

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اسفند1389ساعت 13:42  توسط آزاده  | 

جواب فروغ به شعر سیب حمید مصدق

 

حميد مصدق خرداد 1343:
 
تو به من خنديدي و نمي دانستي
 
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
 
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
 
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
 
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
 
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
 
 
 
 
جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق:
 
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
 
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
 
پدر پير من است
من به تو خنديدم
 
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
 
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را
 
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
 
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
 
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت...

 

سلام....بعد از مدتها اومدم...........اما نمیدونم چی بنویسم....

شاید اومدم بگم منم زنده ام.....هستم....نفس میکشمو میخام باشم......

 

برا شروع دوباره همین بسه....فعلا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 بهمن1389ساعت 20:0  توسط آزاده  | 

سفر

پس از لحظه های دراز

بر درخت خاکستری پنچره ام برگی رویید

و نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند

و هنوز من

ریشه های تنم را در شن های رویاها فرو نبرده بودم که به راه افتادم.

پس از لحظه های دراز

سایه دستی روی وجودم افتاد

و لرزش انگشتانش بیدارم کرد.

و هنوز من

پرتو تنهای خودم را

در ورطه تاریک درونم نیفکنده بودم

که به راه افتادم.

پس از لحظه های دراز

پرتو گرمی در مرداب یخ زدهء ساعت افتاد

و لنگری آمد و رفتش را در روحم ریخت

و هنوز من

در مرداب فراموشی نلغزیده بودم

پس از لحظه های دراز

یک لحظه گذشت :

برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد

دستی سایه اش را از روی وجودم برچید

و لنگری در مرداب ساعت یخ بست.

و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم

که در خوابی دیگر لغزیدم.

"سهراب سپهری"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 دی1389ساعت 19:31  توسط آزاده  | 

خدایا....چرا؟؟؟؟؟؟

چرا ادما میمیرن؟

چرا میان که بعد برن؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا بابابزرگم رفت تو آسمونا؟؟؟؟؟؟چرا دیگه چشماشو نمیتونم ببینم؟؟؟؟؟خدایا........خواهش میکنم اون دنیا مواظبش باش.......

.................................................

سلام.....بعد از مدتها اومدم.....اما با یه دلواپسیه فجیح.......یه اشوب....یه سر در گمی..........خدایا ممنونم ازت.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 شهریور1389ساعت 14:10  توسط آزاده  | 

تولد

امروز متاسفانه روز تولدمه...........!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  شنبه 9 مرداد1389ساعت 14:58  توسط آزاده